خــــــدايـــــا
ديــــر نــــيــست بــگـم غــلــط کــردم ؟
روي پـــــرده کعــبه
اين آيه حــک شده اســت :
نَبِّــئْ عِبَــادِي أَنِّــي أَنَــا الْغَــفُــورُ الرَّحِـــيمُ
و مـــن . . .
هنــــوز و تا همــيشــه
به هــمين يک آيــه دلخــوشــــم
" بــندگــانم را آگــاه کن که مــن بــخشــنده ي مهــــربانم !
تو اين دوره زمـــــونه اگـه کســي شماره موبايلتـو حفـظ بود...
بدون خـيلي خاطــرتو ميــخواد ...
دل ، تنــــها عضــــوي سـت ، کــه بــا "نــــگاه" لمــــس مي شــــود !!!
حتـي به دلـم ، هـم
حســودي ام مـي شـود
وقتــي مي بيـنيـم
بـــه دلــت راه دارد....!
مـن داشـتم زندگيـمو ميـکـردم...
مثل اين همه آدم ديگه , صبح ها با حوصـله صبحونه درست ميکردم واسه خودم...
حواسم بود که وزنم از 55 کيـلو بيشـتر نشـه...گاهي تنـها ميرفتم سيـنما...
از همهي مهمـووونيها و معاشـرتهاي بيشـتر از پنـج نفر يه جـوري فرار ميکردم...
روزي دو سـه ساعـت کارتــون مــيديدم ...
هفـتهاي چـندتا فيـلم ميديدم...بعضي روزها موبايـلمو خــاموش ميکردم...
موقع ســالاد درسـت کردن آوازهاي خـلخلي ميخـوووندم...
غـــذاهاي عـجيــب غريـب ميپـخـتم...
من داشــتم زندگيمــو ميکـردم...چـه ميدونســتم دلتنـگي چـيه...
دوســت داشـتن چيـه...حسـرت يـعنـي چـي ؟؟
تـا وقتـيکـه تــــــــــو اومـــدي ...
بعضــي وقـتا ....
يکــي تو کــانتــکت گـوشـيت هسـت ؛
که نميـتوني بهـش زنـگ بــزنـي ،
دلتــم نميــاد پاکـش کني !
هر وقــتم چشـمت به اسمــش ميـفتـه دلــت يه جــوري ميشـه ....
خيـلـي دردنــاکـه اون لــحــظات ... !!!
وقـتي يــه دخـتر آرومـه و داره درو ديــوارو نـگـاه ميکـنـه...
وقـتي نگـات ميکنــه ولـي چيـزي نمـيگه .....
وقتـي تــو نـگـاش ميکـني و اون روشــو برميـگـردونــه ازت ...
دِ لامصـــب بـغلـش کن ديگــــــه .. !
تو که بـي انصاف نبودي...
تنها نميگذاشتي
کـم مي آورم...
کمـي جلو بيا
آن سرش را بگيـر...
خيـــــــــــــــلي سنگـينـند خاطـره ها
مگـر نــه؟
غمــگينم هـمانــندِ دخـتر مـظـلومي كه بكــارتش را ناجـــوانمـردانه از دســت داد
يــه عـمــر نوشـتـيم خـونـديــد..حــالا شـما بنــويـسيــد مــا بـخــونيـــم..
مرا پاپتی میخواند.....انکه کفشهایم در راهش پاره شد.....
شمرده بودم
پنج سیگار
تا خانه ی او راه بود
حالا دیگر ،
کوچه به کوچه
سیگار پشت سیگار
میگردم و نمی رسم ...
سیگار نمی کشم
نه اینکه نکشیده ام
آخرین بار که روبه رویم چشمهایش را بست
آخرین نخ را کشیدم ...
بعد ترک کردم
او را
خاطراتش را
و
سیگارم را ...
تمام آنچه را که ...آرامم میکرد
نــــا خــــود آگــاه شــد
کــــه ديــگه حــوصله مــنو نــداشــتي...
يکــي مــثلِ من عــاشقِ "خــــــداست"...
يکـــي مثلِ تـــو فــکر مي کــرد "خـــــداست"...
بــــد بــياري مــــال وقــتيــه کــه...
بــــد "بــي يــــــاري "… !!!
ايــــن روزها چــقدر دلــم هــــواي آن روزهــــــا را کــرده ... !!!
براي هــمه پايــيز با مــهر شــروع مــيشه امــا ...
پــايــيز زنــدگي من جايــي شــروع شــد که ..
مــهرِ تــو تــموم شــد